رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 8:18 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
فصل ۱۳
موهایم را به سادگی شانه کردم و کت و دامن کرم رنگم را پوشیدم . جلوی آینه ایستادم . هنوز سرخی چشمانم برطرف نشده بود . دایه ورود خانواده ی دایی خشایار را اعلام کرد . مادر و مهتا به استقبالشان رفتند . من از پشت پنجره ی اتاق مهمانخانه به حیاط نگاه می کردم . نمی دانستم باید چه کنم . صدای مهوش خانم را شنیدم که از هوای خوش بهار ابراز رضایت می کرد . پشت سرش دایی جان وارد شد و خواهر طن دایی شهناز ٬ همراه سروناز و صنوبر به آنها پیوستند . دنبال سرشان نوکرهای دایی جان با سینی های پر از نقل و نبات و هدیه های کوچک و بزرگ وارد شدند . دایه اسپند دود می کرد و مادر هم شهناز و مهوش را در آغوش می فشرد . غلام پیر خانه شیرینی تعارف نوکر ها کرد و آنها سینی ها را پس از چرخی روی هوا به زمین گذاشتند و به اشاره ی دایی جان خارج شدند . دایه دوید و از طرف مادر به هر کدام انعامی داد . تمام خانه غرق شور و نشاز بود ٬جز من که فقط خیره به این صحنه ها نگاه می کردم . انگار هیچ کدام از این شادی ها از آن من نبود . کم کم صدای هلهله ی زن ها به اتاق رسید . مادر در را باز کرد . اول دایی جان با ابهتی خاص وارد شد و بعد از آن زن دایی . بقیه هم به ترتیب سن وارد شدند .
دایی از دیدن من که پشت پنجره ایستاده بودم لبش به خنده باز شد . سرم را پایین گرفتم و سلامی کردم . دایی جلو آمد و مرا در آغوش کشید .
- عروس گلم چرا نیامدی بیرون تا در شادی ما شریک شوی ؟
حرفی نزدم . دایی جان بوسه ای بر پیشانی ام گذارد و زن دایی مرا با آغوشی باز در بر گرفت و به آرامی گفت : پکر نباش . داماد هم طرف های طهر سر و کله اش پیدا می شود .
با ورود پدر همه برخاستند . پدر با دایی دست داد و در کنار ناصرخان نشست و کمی بعد خانواده ی دایی جمشید آمدند . بعد از احوال پرسی های اولیه ٬ صحبت به جشن و مقدمات آن کشیده شد . همه در حال و هوای حرف های قبل از عروسی و تدارکات آن به سر می بردند . به جز من که اصلا هواسم به جمع نبود . زن دایی گفت که برای مهر من از سهم خودش یک باغ ۵ هزار متری در رشت در نظر گرفته است . دایی جان هم دو مغازه زیر بازارچه را پیشنهاد داد . آخر کار شهناز خانم خنده ای کرد و گفت : بگذارید ببینم احمدخان چه پیشنهادی می دهد .
مرد ها سرگرم گفتگو خود شدند . حوصله ام سر رفته بود . هوای خانه برایم خفه کننده بود . هر لحظه در فکر فرار از آن جمع بودم . ناگهان مادر برخاست و از اتاق خارج شد که نزد دایه برود و دستورهایی بدهد . من نیز پشت سر مادر از اتاق بیرون رفتم . مادر با دیدنم لبخندی زد و گفت : دیبا جان چرا آمدی بیرون ؟ برو بشین و گوش کن ببین حرف هایشان را می پذیری یا نه .
با اخم گفتم : کنایه نزنید . مادر شما همه کار ها را بدون مشورت انجام دادید حالا می خواهید بروم کارهای شما را بپسندم ؟ آمدم کمی هوا بخورم ٬ تا شاید همه راحت تر بتوانند با نبودن من حرف هایشان را بزنند . پدر هم اینطور صلاح می داند .
- این هم حرف درستی است . برو کمی استراحت کن . برای ناهار صدایت می زنند.
به شوق فرار از آن جمع ٬ خود را به اتاقم رساندم و روس تخت فنری ام ولو شدم . دیدگانم پر از اشک بود و حسرت . نمی دانم چه مدت به سقف خیره مانده بودم که صدای دایه از آن طرف حیاط به گوشم رسید .
- دیبا خانم ٬ عزیزجان بیا ناهار . همه منتظر شما هستند .
از راهروی اتاقم عبور کردم و به اولین پله ی حیاز رسیدم که ناگهان تنه ام به شدت به شانه ای قرص و محکم خورد . از درد دست زوی کتفم گذاردم و در یک ان احمد را دیدم که به سمت اتاقم می آمد . از ترس این که نگوید چه دختر و عجول و سر به هوایی ٬ درد را در خود فرو بردم و سلام محکمی کردم . بدون این که به چشمانش نگاهی کنم آرام از کنارش عبور کردم . چند دقمی دور نشده بودم که صدایم زد : دیبا ٬ دیبا بایست .
مکثی کردم . برگشتم مستقیم در چشمانش خیره شدم . از نگاهم شراره های نفرت می بارید .
بله حرفی داشتید ؟
- می خ.استم بگویم همه منتظر تو هستیم .
- خودم شنیدم . بعد از این مرا هم تو خطاب نکنید . یا دست کم تا همسرتان نشده ام . هیچ علاقه ای ندارم از حالا با من احساس راحتی کنید .
احمد از حرفم یکه خورد . قدمی به عقب برداشت و دست در موهایش کشید و با خشم گفت : باشد ٬ خانم محترم .
از اولین گامی که به سوی انتقام برداشته بودم دلشاد بودم . حالا دیگر به خازر ماکان نبود ٬ زیرا او برایم مرده بود . من هرگز احمد را دوست نداشتم و در آینده هم نمی داشتم . اگر کس دیگری به جای من بود ٬ شاید از این انتقام وحشیانه می گذشت ٬ اما من نمی توانستم ٬ زیرا در مورد احمد که ذره ای مهرش را به دل نگرفته بودم ٬ این گذشت سخت بود .
به حیاز اصلی رسیدیم . مادر برای کنیز حمامی غذا کشیده بود و با دست خودش طرف را در پارچه می پیچید. کنار قابلمه سبدی پر پرتقال و شیرینی بود ٬ و طرف دیگری پر از انواع میوه . مادر همیشه در شادی هایش همه را ٬ از فقیر و غنی سهیم می کرد . کنیز حمامی جلوی در اتاق به من خورد . با صورت خیس عرقش جلو آمد و رویم را بوسید .
- ماشالله ٬ دیبا خانم . الهی خوشبخت شوی مادر .به خدا همیشه سر نماز برای شما دعا می کردم . می دانید من هم مثل مادرتان هستم . همیشه شما دو خواهر را دوست داشتم . حالا هم پریا کوچولو اضافه شده . امیدوارم شما هم دختری بیاوری و دل مادرت را شاد کنی .
در اتاق همه جمع بودند . زن دایی طاهره با لبخند گفت : انگار دیبا جان از این همه شلوغی خوشش نمی آید که ساعتی از ما دور شد .
با لخندی مصنوعی گفتم : نه زن دایی جان ٬ کمی رفتم استراحت کنم . دیشب خوب نخوابیدم .
مهوش خانم خنده ای کرد و گفت : از هول است مادر . نگران نباش ٬ من هم شب قبل از مراسم بله برانم از دلهره و ترس تا صبح بیدار ماندم . خوب می شوی . امروز که تکلیفتان روشن شود ٬ شب با خیالی آسوده می خوابی .
همه از حرفش خندیدند. احمد با شوق نگاهی به مادرش کرد و گل از گلش شکفت . فائقه به صورت من تبسمی کرد و برایم لیوان دوغی ریخت . دایی جان طرف غذایم را پرکرد و هر چه گفتم : دایی جان من نمی توانم این همه را بخورم. با خنده گفت : باید بگیری . یعنی چه اینزور خودت را لاغر کرده ای ! مادر کمی سرخ شد و اشاره کرد دستش را رد نکنم .
بعد از ناهار زن ها به اتاق رفتند تا ککمی استراحت کنند و مرد ها هم در اتاق پذیرایی دور هم نشستند . پدر صفحه ای در گرامافون گذاشت و مشغول صحبت با دایی شد . یاسر پریا را در آغوش داشت و دائم لپ های بچه را می کشید . طفلکی را دست به دست دادند تا این که اخر سر احمد بچه را گرفت و با اشتیاق به سینه فشرد . پریا می خندید و انگشت کوچک او را گرفته بود .
برخاستم تا به دایه دستور میوه بدهم که ناگاهن دیدم او با سینی پر از میوه وارد شد . با ورود دایه و تعارفش وقت را غنیمت شرمدم و از جا برخاستم .
با اجازه ٬ من می روم ساعتی مطالعه کنم .
زن دایی خنده ای کرد و گفت : برو فدایت شوم . عصر صدایت می زنیمم . هنوز پایم به ایوان نرسیده بود که صدای مهتا را شنیدم . انگار با ناصرخان بگو مگو داشت . این روز ها ناصرخان کمتر در خانه می ماند و مهتا بیشتر پیش ما بود . روزی مهتا به مادر گفت : ناصرخان رفت و آمد هایش بی نظم شده . دیروقت می آید و صبح زود می رود . مادر نمی دانید چقدر نگرانش هستم .
مادر خنده ای کرده و گفته بود : حتما درگیر کار است . نگران نباش .. خدا رو شکر پسر سر به راهی است و می دانم تو را خیلی دوست دارد .
مهتا آهی کشیده و گفته بود : بله مادر جان . از نطر دوست داشتن که شکی ندارم . رفت و آمد هایش خیلی مشکوک است .
آن روز اوضاع مملکت خراب بود . انگار عده ای آزاده خواه و دموکراسی طلب بر ضد شاه و سلطنت آشوب کرده بودند . بازار ها را تعطیل می کردند و اعتصاب می نمودند . فقز و گرانی به جان مردم افتاره بود و عده ای حتی به نان شبشان نیز محتاج بودند روس ها تهران را تحت تصرف خویش در آورده بودند و در محیط شهر اغتشاش به پا می کردند . روزی نبود که عده ای بر خیابان ها نریزند و علیه شاه شعار ندهند یا یکی از سران به دست انقلابیون کشته نشود . البته تمام این مسائل به دستور آیت الله فصیله بود .
در این روز های آشوب پدرم تاجایی که می توانست کمک حال ضعفا می شد . اکثر شب ها در حسینیه ها مردم را اطعام می کرد . روزی هم انبار آرد و گندم سالانه مان را به طور پنهانی در اختیار مردم گذاشت . ترس مهتا از این بود که نکند ناصرخان هم قاطی شورشی ها باشد .
بگومگو مهتا و ناصرخان به پایان رسید . ناصرخان به رغم میل مهتا کلاهش را بر سر گذاشت و از خانه خارج شد . من آرام ٬ به طوری که دیده نشوم ٬ به اتاقم پناه بردم .
لحظه بعد چند ضربه به در اتاقم خورد . بلند شدم .
- بیا تو .
در باز شد و قامت کشیده ی احمد در چارچوب در ظاهر شد . اگر پدر می فهمید وقاحت او را می بخشید ؟
سلامش را به سردی جواب دادم .
- به چه اجازه ای پا به اتاقم گذارده ای ؟
- دیبا خانم می خواستم قدری با شما حرف بزنم .
من که حرفی با شما ندارم .
ولی فکر می کنم باید کمی یکدیگر را بشناسیم . این طور نیست ؟
شما برای خودتان فکر می کنید . من نیازی به شناخت شما ندارم و برایم فرق نمی کند که چه افکارو عقایدی دارید .
سرخی چهره اش باعث ترحمم شد . با لحن ملایم تری گفتم : خب بگویید ببینم ٬ از آقاجانم یا از پدرتان نترسیدید که با این جسارت وارد اتاقم شدید ؟
-آه نه . این پیشنهاد خاله و مادرم بود . می خواستند کمی با هم آشنا شویم .
- خاله و مادرتان ! خودتان می توانید تصمیم بگیرید یا مادر و خاله تان برای شما تصمیم می گیرند ؟
از آن همه واهمه ای که از من داشت ممتنفر بودم . بر خلاف ماکان که با شجاعت حرفش را اعلام می کرد و خواسته اش را ابراز می نمود ٬ احمد خیلی ضعیف و سست عنصر بود . این را از شناخت قبلی که از وی داشتم می دانستم . او نمی توانست برای افکارش جملات زیبایی بیابد ٬ زیرا هیچ اطالعی از برخورد صحیح با کسی ککه قرار بود در آینده همسرش شود نداشت و تا آن زمان وقتش را صرف هوس بازی های در عشرکده ها مرده بود و همهیشه مخاطبش زنان نالایق بودند.
- خب برویم کمی در حیاط قدم بزنیم .
- متشکرم دختر عمه ٬ که پیشنهاد مرا پذیرفتی .
روی نیمکت حیاط پشتی نشستیم . سکوت بود و سکوت . می خواستم آن قدر حرف نزنم تا او شورع به صحبت نماید . احمد سرفه ای کرد و صدایش را صاف نمود . انگار می خواست برای جمعی نطق کند .
می دانی تا چند وقت دیگر زن و شوهر می شویم ؟
- بله .
- امیدوارم شما هم منو پسندیده باشید دختر عمه .
خاموش بودم . بهتر بود از این سکوت هر چه می خواهد برداشت کند .
دختر عمه می دانی از کودکی ٬ هنگامی که با هم همبازی می شدیم ٬ شما را دوست داشتم . اما هیچگاه این عشق سر از دلم بیرون نکشید ٬ تا این که قسمت ما را به اینجا کشاند .
خنده ای به حال تمسخر کردم .
متشکرم . ولی از آن زمان خیلی سال می گذرد و تا جایی که من یادم است ٬ زمانی که به مدرسه رفتیم ٬ دیگر حق بازی کردن نداشتیم . دایی جان هم که دیر به دیر به ما سر می زد . از ان زمان تا حالا عشق در دل شما کهنه نشده ؟
نه ٬ این چه حرفی است دیبا خانم ؟ من با این که هر چند سال یکبار شما را می دیدم ٬ همیشه تصویرتان جلوی چشمم بود . تازه مادرم چند بار از شما و محسنتان برایم سخن گفته بود . بعد از دیدن شما در شمیران فهمیدم ککه ممادر واقعا درست می گفته و شما از دو سال پیش که ملاقاتتان کرده بودم ٬ خیلی تغییر کرده اید .
چگونه مرا دیدید ؟
با چشم دلم ٬ بعد با چشم سر .
این اولین باری بود که در گفتگویمان جمله ای شاعرانه استفاده می کرد .
شما نجیب و سخت هستید و فکر می کنم قدری هم بلند پروازید . در کلامتان محبتی خاص و غیر قابل وصف وجود دارد . من خیلی از زنان امروزی خوشم می آید . البته زیبا هم هستید . صورتتان عاری از تقص است ٬ به خصوص چشمان شهلا و خمارتان .
وای خدای من ٬ کلام من پر محبت است ؟ نه . او چقدر ابله است . او که محبت را در این کلام سرد می بیند . اگر آن روی سکه را می دید حتما مجنون میشد . من که تا این ساعت به او محبتی نکرده ام .
من چه محبتی به شما کرده ام ؟
کمی سرخ شد . سپس گفت : خودتان هم می دانید . آن لبخند های ملیح را هرگز نمی توانم فراموش کنم که در شمیران به من زدید . شاید شما از خاطر برده اید ٬ اما من ...
سرم گیج رفت . این دیوانه آن لبخند های پنهانی به ماکان را به حساب خویش برداشت کرده است . خدایا چرا در حق من ظلم می کنی ؟
- می دانید من در نیشابور مشغول استخراج فیروزه هستم . یعنی معدنی یافته ام و حق استخراج آن را بر عهره گرفتم . می دانید که باید مدتی از پدر و مادرتان دور باشید ؟ شاید وضع خستی باششد اما قول می دهم به محض این که کارمان تمام شد به تهران بازگردیم . به همین منطور منزلی در تهران خردیه ام که امیدوارم بعد از مراجعه به راحتی در ان زندگی کنیم .
از وعده و حرف هایش احساس کردم مرا بچه پنداشته است . برای لحظه ای به سرم زد که به او بگویم اصلا به این وصلت راضی نیستم .
- خب شاید شما همم حرفی برای گفتن داشته باشید . می خواهم راحت حرف هایتان را بزنید .
آرام از جا برخاستم و با نگاهی به صورتش به تندی گفتم : من با شما هیچچ حرفی ندارم . شما همه حرف هایتان را زدید . فکر می کنم بزرگتر ها تا حالا قول و قرارهایشان را گذاشته اند و به توافق کامل رسیده اند . اما خیلی دوست داشتم قبل از این که پدر یا مادرتان را به خواستگاری ام بفرستید سری به خانه ی ما می زدید و نظر مرا جویا می شدید . آن وقت .......
آن وقت چه ؟ بگویید هنوز دیر نشده است . مرا نمی خواهید ؟ لطفا صادق باشید .
اشک در چشمانم حلقه زد . روزگار من سیاه تر از آن بود که دوباره برغصه هایم بیفزایم . به همین دلیل به آرامی گفتم : نه شاید ....
شاید چه ؟ چرا سکوت می کنید و حرف هایتان را نمی زنید ؟
شاید حرف ها و خواسته هایی برای گفتن داشتم . احمد نفس عمیقی کشید و گفت : خیالم راحت شد . فکر می کردم شما را وادار به این ازدواج کرده اند . خوشحالم که حرف هایتان را با صراحت زدید . خب حالا شرط هایتان را بگویید .
نه دیگر دیر است . برویم دلم شور می زند .
دستم را گرفت و سر انگشتانم را به آرامی فشرد . از فشار دستش منطجر شدم ٬ اما دیگر برای من ککه مرده ای بیش نبودم و روح و قلبم در خاک سر گورستان تنهایی دفن کرده بودم ٬ اماکن هیچ اعتراضی نبود .
وعده ها گذاشته شده بود . سوم فروردین مراسم عقدمان برگزار می شد . بعد از ۴ ماه هم به خانه ی خودمان می رفتیم . دایی جان قید کرده بود . بگذارید احمد در نیشابور سرو سامانی بگیرد و به کار هایش برسد٬ یعد بیایید دنبال دیبا جان می خواهم عروسم اول زندگی سختی بکشد .
۵۰۰۰ زمین در رشت ٬ دو باب مغازه زیر بازارچه آهنگران و ۵۰۰۰ سکه اشرافی اط ظرف احمد به عنوان مهریه ام تعیین گردید . بعد از رفتن مهمانان ٬ همه ی اعضای خانواده در شور و نشاط عمیقی فرو رفته بودند . مادر رو به من گفت : امیدوارم احمد خان پسندت شده باشد .
با سردی گفتم : آه بله .
مهتا در حال سشیر دادن به پریا به آرامی گفت : مادر دیدید شهناز خاتون بعد از تعیین مهر و شرایطی که دایی جان برای احمد و دیبا در نظر گرفته بود ٬ از حسودی چقدر سرخ و سفید شده بود ؟ به طوری که از سروانز شنیدم می خواسته دختر دماغ گنده اش را به احمدخان قالب کنه .
در دل به بد اقبالی خود لعنت فرستادم . ای کاش چنین می شد .
سر شب موقع شام پدر سر به سرم می گذاشت و دائما به چهره ام لبخند می زد . بعد خبر داد ویدا دارد به ایران می آید . پس برای مراسم من او هم دعوت بود . یبا خوشحالی گفتم : آه چه خوب می توانم قبل از مراسم او را ببینم .
مادر اخمی کرد و گفت : خدا کند تا بعد از تابستان نیاید . اصلا راضی به دیدار تو با او نیستم .
پدر خنده ای کرد و دستی به گیسوی مادر کشید و گفت : چرا خانم ؟ مگر ویدا چه کرده است ؟
- هیچ فقط فکر می کنم باعث این همه تاخیر در ازدواج دیبا او بوده است .
پدر گفت : چه بهتر . دیبا قسمت احمدخان بوده . پس پس حتما صلاح و خیر در این کار بوده که دخترم برای احمدخان بماند .
روز ها سپری می شد . مادر فکر جهیزیه بود و پدر فکر تدارکات ازدواج . کارت های دعوت همگی به خطر ناصرخان نوشته شد . ماکان اولین کسی بود که به مراسم ازدواج ما دعوت می شد . از شنیدن اسم او بند دلم پاره شود . رنگ و رویم پرید و از جا برخاستم . پدر با تعجب به چهره ام دقیق شد.
چی شده دیبا جان اتفاقی افتاده؟
نه . کمی خسته ام ٬ می خواهم استراحت کنم .
به اتاقم رفتم و مدت ها گریستم .
*
*
*
ادامه دارد .
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |